دیوان شمس/به جان جمله مستان که مستم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (به جان جمله مستان که مستم) از مولوی |
' |
| به جان جمله مستان که مستم | بگیر ای دلبر عیار دستم | |
| به جان جمله جانبازان که جانم | به جان رستگارانش که رستم | |
| عطاردوار دفترباره بودم | زبردست ادیبان می نشستم | |
| چو دیدم لوح پیشانی ساقی | شدم مست و قلمها را شکستم | |
| جمال یار شد قبله نمازم | ز اشک رشک او شد آبدستم | |
| ز حسن یوسفی سرمست بودم | که حسنش هر دمی گوید الستم | |
| در آن مستی ترنجی می بریدم | ترنج اینک درست و دست خستم | |
| مبادم سر اگر جز تو سرم هست | بسوزا هستیم گر بیتو هستم | |
| تویی معبود در کعبه و کنشتم | تویی مقصود از بالا و پستم | |
| شکار من بود ماهی و یونس | چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم | |
| چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم | چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم | |
| برای طبع لنگان لنگ رفتم | ز بیم چشم بد سر نیز بستم | |
| همان ارزد کسی کش می پرستد | زهی من که مر او را می پرستم | |
| ببرد از کسی کخر ببرد | به سوی عدل بگریزید ز استم | |
| چو ری با سین و تی و میم پیوست | بدین پیوند رو بنمود رستم | |
| یقین شد که جماعت رحمت آمد | جماعت را به جان من چاکرستم | |
| خمش کردم شکار شیر باشم | که تا گوید شکار مفترستم |