دیوان شمس/به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید) از مولوی |
' |
| به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید | حدیث خوبی آن یار دلربا گوید | |
| چو باد در سر بید افتد و شود رقصان | خدای داند کو با هوا چهها گوید | |
| چنار فهم کند اندکی ز سوز چمن | دو دست پهن برآرد خوش و دعا گوید | |
| بپرسم از گل کان حسن از که دزدیدی | ز شرم سست بخندد ولی کجا گوید | |
| اگر چه مست بود گل خراب نیست چو من | که راز نرگس مخمور با شما گوید | |
| چو رازها طلبی در میان مستان رو | که راز را سر سرمست بیحیا گوید | |
| که باده دختر کرمست و خاندان کرم | دهان کیسه گشادست و از سخا گوید | |
| خصوص باده عرشی ز ذوالجلال کریم | سخاوت و کرم آن مگر خدا گوید | |
| ز شیردانه عارف بجوشد آن شیره | ز قعر خم تن او تو را صلا گوید | |
| چو سینه شیر دهد شیره هم تواند داد | ز سینه چشمه جاریش ماجرا گوید | |
| چو مستتر شود آن روح خرقه باز شود | کلاه و سر بنهد ترک این قبا گوید | |
| چو خون عقل خورد باده لاابالی وار | دهان گشاید و اسرار کبریا گوید | |
| خموش باش که کس باورت نخواهد کرد | که مس بد نخورد آنچ کیمیا گوید | |
| خبر ببر سوی تبریز مفخر آفاق | مگر که مدح تو را شمس دین ما گوید |