دیوان شمس/بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش) از مولوی |
' |
| بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش | نفس اگر سر بکشد گوش کشان میکشدش | |
| جان دل اصل دل و اصل دلت فصل دلست | وگرش او ندهد جان ز کی باشد مددش | |
| دل ز دردش چه خوشیها و طربها دارد | تو مگیر آن کرم وان دهش بیعددش | |
| ملک الموت برید از دلم آن روز طمع | که مشرف شدم از طوق حیات ابدش | |
| برد سود دو جهان و آنچ نیاید به زبان | کاروانی که غم عشق خدا راه زدش | |
| سوسن استایش او کرد کز او یافت زبان | سرو آزادی او کرد که بخشید قدش | |
| بلبل آن را بستاید که زبانش آموخت | گل از او جامه دراند که برافروخت خدش | |
| کیست کو دانه اومید در این خاک بکاشت | که بهار کرمش بازنبخشید صدش | |
| میوه تلخ و ترش خام طمع بود ولی | آفتاب کرم تو به کرم میپزدش | |
| آفتاب از پی آن سجده که هر شام کند | چه زیان کرد از آن شاه که جان شد جسدش | |
| همه شب سجده کنان میرود و وقت سحر | روش بخشد که بمیرد مه چرخ از حسدش | |
| هر که امروز کند شهوت خود را در گور | هر یکی حور شود مونس گور و الحدش | |
| هر کی او اسب دواند به سوی گمراهی | کند آن اسب لگدکوب نکال از لگدش | |
| بهل ابتر تو غزل را به ازل حیران باش | که تمامش کند و شرح دهد هم صمدش |