دیوان شمس/برخیز که جان است و جهان است و جوانی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (برخیز که جان است و جهان است و جوانی) از مولوی |
' |
| برخیز که جان است و جهان است و جوانی | خورشید برآمد بنگر نورفشانی | |
| آن حسن که در خواب همیجست زلیخا | ای یوسف ایام به صد ره به از آنی | |
| برخیز که آویخت ترازوی قیامت | برسنج ببین که سبکی یا تو گرانی | |
| هر سوی نشانی است ز مخلوق به خالق | قانع نشود عاشق بیدل به نشانی | |
| هر لحظه ز گردون برسد بانگ که ای گاو | ما راه سعادت بنمودیم تو دانی | |
| برخیز و بیا دبدبه عمر ابد بین | تا بازرهی زود از این عالم فانی | |
| او عمر عزیزی است از او چاره نداری | او جان جهان آمد و تو نقش جهانی | |
| بر صورت سنگین بزند روح پذیرد | حیف است کز این روح تو محروم بمانی | |
| او کان عقیق آمد و سرمایه کانها | در کان عقیق آی چه دربند دکانی |