دیوان شمس/برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز) از مولوی |
' |
| برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز | هلا بیا شب لولی و کار هر دو بساز | |
| من از خزینه سلطان عقیق و در دزدم | نیم خسیس که دزدم قماشه بزاز | |
| درون پرده شبها لطیف دزدانند | که ره برند به حیلت به بام خانه راز | |
| طمع ندارم از شب روی و عیاری | بجز خزینه شاه و عقیق آن شه ناز | |
| رخی که از کر و فرش نماند شب به جهان | زهی چراغ که خورشید سوزی و مه ساز | |
| روا شود همه حاجات خلق در شب قدر | که قدر از چو تو بدری بیافت آن اعزاز | |
| همه تویی و ورای همه دگر چه بود | که تا خیال درآید کسی تو را انباز | |
| هلا گذر کن از این پهن گوشها بگشا | که من حکایت نادر همه کنم آغاز | |
| مسیح را چو ندیدی فسون او بشنو | بپر چو باز سفیدی به سوی طبلک باز | |
| چو نقده زر سرخی تو مهر شه بپذیر | اگر نه تو زر سرخی چراست چندین گاز | |
| تو آن زمان که شدی گنج این ندانستی | که هر کجا که بود گنج سر کند غماز | |
| بیار گنج و مکن حیله که نخواهی رست | به تف تف و به مصلا و ذکر و زهد و نماز | |
| بدزدی و بنشینی به گوشه مسجد | که من جنید زمانم ابایزید نیاز | |
| قماش بازده آن گاه زهد خود میکن | مکن بهانه ضعف و فرومکش آواز | |
| خموش کن ز بهانه که حبهای نخرند | در این مقام ز تزویر و حیله طناز | |
| بگیر دامن اقبال شمس تبریزی | که تا کمال تو یابد ز آستینش طراز |