دیوان شمس/ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا) از مولوی |
' |
| ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا | ببین این بحر و کشتیها که بر هم میزنند این جا | |
| ببین عذرا و وامق را در آن آتش خلایق را | ببین معشوق و عاشق را ببین آن شاه و آن طغرا | |
| چو جوهر قلزم اندر شد نه پنهان گشت و نی تر شد | ز قلزم آتشی برشد در او هم لا و هم الا | |
| چو بیگاهست آهسته چو چشمت هست بربسته | مزن لاف و مشو خسته مگو زیر و مگو بالا | |
| که سوی عقل کژبینی درآمد از قضا کینی | چو مفلوجی چو مسکینی بماند آن عقل هم برجا | |
| اگر هستی تو از آدم در این دریا فروکش دم | که اینت واجبست ای عم اگر امروز اگر فردا | |
| ز بحر این در خجل باشد چه جای آب و گل باشد | چه جان و عقل و دل باشد که نبود او کف دریا | |
| چه سودا میپزد این دل چه صفرا میکند این جان | چه سرگردان همیدارد تو را این عقل کارافزا | |
| زهی ابر گهربیزی ز شمس الدین تبریزی | زهی امن و شکرریزی میان عالم غوغا |