دیوان شمس/باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (باز درآمد طبیب از در رنجور خویش) از مولوی |
' |
| باز درآمد طبیب از در رنجور خویش | دست عنایت نهاد بر سر مهجور خویش | |
| بار دگر آن حبیب رفت بر آن غریب | تا جگر او کشید شربت موفور خویش | |
| شربت او چون ربود گشت فنا از وجود | ساقی وحدت بماند ناظر و منظور خویش | |
| نوش ورا نیش نیست ور بودش راضیم | نیست عسل خواره را چاره ز زنبور خویش | |
| این شب هجران دراز با تو بگویم چراست | فتنه شد آن آفتاب بر رخ مستور خویش | |
| غفلت هر دلبری از رخ خود رحمتست | ور نه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش | |
| عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خود | خلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش | |
| شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل | در دل و جانها فکند پرورش نور خویش | |
| شکر که موسی برست از همه فرعونیان | باز به میقات وصل آمد بر طور خویش | |
| عیسی جان دررسید بر سر عازر دمید | عازر از افسون او حشر شد از گور خویش | |
| باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد | بر همه شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش | |
| ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمام | باده گویا بنه بر لب مخمور خویش |