دیوان شمس/ای عاشقان ای عاشقان دیوانهام کو سلسله
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ای عاشقان ای عاشقان دیوانهام کو سلسله) از مولوی |
' |
| ای عاشقان ای عاشقان دیوانهام کو سلسله | ای سلسله جنبان جان عالم ز تو پرغلغله | |
| زنجیر دیگر ساختی در گردنم انداختی | وز آسمان درتاختی تا رهزنی بر قافله | |
| برخیز ای جان از جهان برپر ز خاک خاکدان | کز بهر ما بر آسمان گردان شدهست این مشعله | |
| آن را که باشد درد دل کی رهزند باران گل | از عشق باشد او بحل کو را نشد که خردله | |
| روزی مخنث بانگ زد گفتا که ای چوبان بد | آن بز عجب ما را گزد در من نظر کرد از گله | |
| گفتا مخنث را گزد هم بکشدش زیر لگد | اما چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله | |
| کو عقل تا گویا شوی کو پای تا پویا شوی | وز خشک در دریا شوی ایمن شوی از زلزله | |
| سلطان سلطانان شوی در ملک جاویدان شوی | بالاتر از کیوان شوی بیرون شوی زین مزبله | |
| چون عقل کل صاحب عمل جوشان چو دریای عسل | چون آفتاب اندر حمل چون مه به برج سنبله | |
| صد زاغ و جغد و فاخته در تو نواها ساخته | بشنیدیی اسرار دل گر کم شدی این مشغله | |
| بیدل شو ار صاحب دلی دیوانه شو گر عاقلی | کاین عقل جزوی میشود در چشم عشقت آبله | |
| تا صورت غیبی رسد وز صورتت بیرون کشد | کز جعد پیچاپیچ او مشکل شدهست این مسله | |
| اما در این راه از خوشی باید که دامن برکشی | زیرا ز خون عاشقان آغشتهست این مرحله | |
| رو رو دلا با قافله تنها مرو در مرحله | زیرا که زاید فتنهها این روزگار حامله | |
| از رنجها مطلق روی اندر امان حق روی | در بحر چون زورق روی رفتی دلا رو بیگله | |
| چون دل ز جان برداشتی رستی ز جنگ و آشتی | آزاد و فارغ گشتهای هم از دکان هم از غله | |
| ز اندیشه جانت رسته شد راه خطرها بسته شد | آن کو به تو پیوسته شد پیوسته باشد در چله | |
| در روز چون ایمن شدی زین رومی باعربده | شب هم مکن اندیشهای زین زنگی پرزنگله | |
| خامش کن ای شیرین لقا رو مشک بربند ای سقا | زیرا نگنجد موجها اندر سبو و بلبله |