دیوان شمس/ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم) از مولوی |
' |
| ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم | کز بهر این آوردهای ما را ز صحرای عدم | |
| تا جان ز فکرت بگذرد وین پردهها را بردرد | زیرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم | |
| ای دل خموش از قال او واقف نهای ز احوال او | بر رخ نداری خال او گر چون مهی ای جان عم | |
| خوبی جمال عالمان وان حال حال عارفان | کو دیده کو دانش بگو کو گلستان کو بوی و شم | |
| زان می که او سرکه شود زو ترش رویی کی رود | این می مجو آن می بجو کو جام غم کو جام جم | |
| آن می بیار ای خوبرو کاشکوفهاش حکمت بود | کز بحر جان دارد مدد تا درج در شد زو شکم | |
| بر ریز آن رطل گران بر آه سرد منکران | تا سردشان سوزان شود گردد همه لاشان نعم | |
| گر مجسم خالی بدی گفتار من عالی بدی | یا نور شو یا دور شو بر ما مکن چندین ستم | |
| مانند درد دیدهای بر دیده برچفسیدهای | ای خواجه برگردان ورق ور نه شکستم من قلم | |
| هر کس که هایی می کند آخر ز جایی می کند | شاهی بود یا لشکری تنها نباشد آن علم | |
| خالی نمیگردد وطن خالی کن این تن را ز من | مستست جان در آب و گل ترسم که درلغزد قدم | |
| ای شمس تبریزی ببین ما را تو این نعم المعین | ای قوت پا در روش وی صحت جان در سقم |