دیوان شمس/ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم) از مولوی |
' |
| ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم | صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم | |
| تو چراگاه خرانی نی مقام عیسیی | این چراگاه خران را من چرا بشناختم | |
| آب شیرینم ندادی تا که خوان گستردهای | دست و پایم بستهای تا دست و پا بشناختم | |
| دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند حق | دست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم | |
| چون درخت از زیر خاکی دستها بالا کنم | در هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم | |
| ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمام | گفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم | |
| شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمدهست | سوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم | |
| زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من است | من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم | |
| نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شو | چیزها را بین که از ناچیزها بشناختم |