دیوان شمس/این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام) از مولوی |
' |
| این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام | این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام | |
| دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام | عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام | |
| ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی | دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیدهام | |
| دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته | من با اجل آمیخته در نیستی پریدهام | |
| امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد | خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیدهام | |
| من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او | من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیدهام | |
| از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم | بهر گدارویان بسی من کاسهها لیسیدهام | |
| من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام | حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیدهام | |
| در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون | دامان خون آلود را در خاک می مالیدهام | |
| مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون | یک بار زاید آدمی من بارها زاییدهام | |
| چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا | زیرا از آن کم دیدهای من صدصفت گردیدهام | |
| در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا | زیرا برون از دیدهها منزلگهی بگزیدهام | |
| تو مست مست سرخوشی من مست بیسر سرخوشم | تو عاشق خندان لبی من بیدهان خندیدهام | |
| من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن | بیدام و بیگیرندهای اندر قفص خیزیدهام | |
| زیرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان | بهر رضای یوسفان در چاه آرامیدهام | |
| در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن | صد جان شیرین دادهام تا این بلا بخریدهام | |
| چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی | بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیدهام | |
| پوسیدهای در گور تن رو پیش اسرافیل من | کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیدهام | |
| نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن | مانند طاووسی نکو من دیبهها پوشیدهام | |
| پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده | زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیدهام | |
| تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی | زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیدهام | |
| عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد | من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیدهام | |
| خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن | بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییدهام | |
| هر غورهای نالان شده کای شمس تبریزی بیا | کز خامی و بیلذتی در خویشتن چغزیدهام |