دیوان شمس/اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی) از مولوی |
' |
| اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی | درافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی | |
| الا ای عقل شوریده بد و نیک جهان دیده | که امروز است دست خون اگر چه دوش از او رستی | |
| درآمد ترک در خرگه چه جای ترک قرص مه | کی دیده است ای مسلمانان مه گردون در این پستی | |
| چو گرد راه هین برجه هلا پا دار و گردن نه | که مردن پیش دلبر به تو را زین عمر سردستی | |
| برو بیسر به میخانه بخور بیرطل و پیمانه | کز این خم جهان چون می بجوشیدی برون جستی | |
| غلام و خاک آن مستم که شد هم جام و هم دستم | غلامش چون شوی ای دل که تو خود عین آنستی | |
| چه غم داری در این وادی چو روی یوسفان دیدی | اگر چه چون زنان حیران ز خنجر دست خود خستی | |
| منال ای دست از این خنجر چو در کف آمدت گوهر | هزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی | |
| خمش کن ای دل دریا از این جوش و کف اندازی | زهی طرفه که دریایی چو ماهی چون در این شستی | |
| چه باشد شست روباهان به پیش پنجه شیران | بدران شست اگر خواهی برو در بحر پیوستی | |
| نمیدانی که سلطانی تو عزراییل شیرانی | تو آن شیر پریشانی که صندوق خود اشکستی | |
| عجب نبود که صندوقی شکسته گردد از شیری | عجب از چون تو شیر آید که در صندوق بنشستی | |
| خمش کردم درآ ساقی بگردان جام راواقی | زهی دوران و دور ما که بهر ما میان بستی |