دیوان شمس/اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا) از مولوی |
' |
| اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا | بستان ز من شرابی که قیامتست حقا | |
| چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول | دومش نعوذبالله چه کنم صفت سوم را | |
| غم و مصلحت نماند همه را فرود راند | پس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا | |
| تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگی | بجهی چو آب چشمه ز درون سنگ خارا | |
| بده آن می رواقی هله ای کریم ساقی | چو چنان شوم بگویم سخن تو بیمحابا | |
| قدحی گران به من ده به غلام خویشتن ده | بنگر که از خمارت نگران شدم به بالا | |
| نگران شدم بدان سو که تو کردهای مرا خو | که روانه باد آن جو که روانه شد ز دریا |