دیوان شمس/از جهت ره زدن راه درآرد مرا
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (از جهت ره زدن راه درآرد مرا) از مولوی |
' |
| از جهت ره زدن راه درآرد مرا | تا به کف رهزنان بازسپارد مرا | |
| آنک زند هر دمی راه دو صد قافله | من چه زنم پیش او او به چه آرد مرا | |
| من سر و پا گم کنم دل ز جهان برکنم | گر نفسی او به لطف سر بنخارد مرا | |
| او ره خوش میزند رقص بر آن میکنم | هر دم بازی نو عشق برآرد مرا | |
| گه به فسوس او مرا گوید کنجی نشین | چونک نشینم به کنج خود به درآرد مرا | |
| ز اول امروزم او میبپراند چو باز | تا که چه گیرد به من بر کی گمارد مرا | |
| همت من همچو رعد نکته من همچو ابر | قطره چکد ز ابر من چون بفشارد مرا | |
| ابر من از بامداد دارد از آن بحر داد | تا که ز رعد و ز باد بر کی ببارد مرا | |
| چونک ببارد مرا یاوه ندارد مرا | در کف صد گون نبات بازگذارد مرا |