دیوان شمس/آنک جانش دادهای آن را مکش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (آنک جانش دادهای آن را مکش) از مولوی |
' |
| آنک جانش دادهای آن را مکش | ور ندادی نقش بیجان را مکش | |
| آن دو زلف کافر خود را بگو | کای یگانه اهل ایمان را مکش | |
| آفتابا روی خود جلوه مکن | چند روزی ماه تابان را مکش | |
| چون تو سیمرغی به قاف ذوالجلال | بازگرد و جمله مرغان را مکش | |
| در میان خون هر مسکین مرو | جز قباد و شاه خاقان را مکش | |
| گر مرا دربان عشقت بار داد | از سر غیرت تو دربان را مکش | |
| گر فضولم من که مهمان توام | شرط نبود هیچ مهمان را مکش | |
| مست میدانم ز میدانم خراب | شیشه مشکن مست میدان را مکش | |
| شمس تبریزی تویی سلطان من | بازگشتم باز سلطان را مکش |