دیوان شمس/آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (آمد خیال آن رخ چون گلستان تو) از مولوی |
' |
| آمد خیال آن رخ چون گلستان تو | و آورد قصههای شکر از لبان تو | |
| گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان | جان و جهان چه بیخبرند از جهان تو | |
| آخر چه بودهای و چه بودهست اصل تو | آخر چه گوهری و چه بودهست کان تو | |
| دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید | اول غلام عشقم و آن گاه آن تو | |
| بنهاد دست بر دل پرخون که آن کیست | هر چند شرم بود بگفتم کز آن تو | |
| بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیست | گفتم مها دو ابر تر درفشان تو | |
| از خون به زعفران دلم دید لاله زار | گفتم که گلرخا همه نقش و نشان تو | |
| هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت | گفتم نکو نگر که چنینم به جان تو | |
| ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست | در حلقه وفا بر دردی کشان تو |