دیوان شمس/آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر) از مولوی |
' |
| آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر | برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر | |
| یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله | زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر | |
| درده می پیغامبری تا خر نماند در خری | خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر | |
| در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل | دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر | |
| ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده | جز عاشقی آتش دلی کید از او بوی جگر | |
| گر دست خواهی پا دهد ور پای خواهی سر نهد | ور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر | |
| تا در شراب آغشتهام بیشرم و بیدل گشتهام | اسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر | |
| خواهم یکی گویندهای آب حیاتی زندهای | کتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر | |
| اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرش | چون شیرگیر حق نشد او را در این ره سگ شمر | |
| قومی خراب و مست و خوش قومی غلام پنج و شش | آنها جدا وینها جدا آنها دگر وینها دگر | |
| ز اندازه بیرون خوردهام کاندازه را گم کردهام | شد وایدی شد وافمی هذا حفاظ ذی السکر | |
| هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کن | ما را چو خود بیهوش کن بیهوش سوی ما نگر |