دیوان شمس/آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود) از مولوی |
' |
| آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود | آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود | |
| آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او | آمدم کتش بیارم درزنم در خار خود | |
| آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت | نیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود | |
| آمدم با چشم گریان تا ببیند چشم من | چشمههای سلسبیل از مهر آن عیار خود | |
| خیز ای عشق مجرد مهر را از سر بگیر | مردم و خالی شدم ز اقرار و از انکار خود | |
| زانک بیصاف تو نتوان صاف گشتن در وجود | بی تو نتوان رست هرگز از غم و تیمار خود | |
| من خمش کردم به ظاهر لیک دانی کز درون | گفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود | |
| درنگر در حال خاموشی برویم نیک نیک | تا ببینی بر رخ من صد هزار آثار خود | |
| این غزل کوتاه کردم باقی این در دل است | گویم ار مستم کنی از نرگس خمار خود | |
| ای خموش از گفت خویش و ای جدا از جفت خویش | چون چنین حیران شدی از عقل زیرکسار خود | |
| ای خمش چونی از این اندیشههای آتشین | میرسد اندیشهها با لشکر جرار خود | |
| وقت تنهایی خمش باشند و با مردم بگفت | کس نگوید راز دل را با در و دیوار خود | |
| تو مگر مردم نمییابی که خامش کردهای | هیچ کس را مینبینی محرم گفتار خود | |
| تو مگر از عالم پاکی نیامیزی به طبع | با سگان طبع کلودند از مردار خود |