خواجوی کرمانی (غزلیات)/گوئی بت من چون ز شبستان بدر آید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (گوئی بت من چون ز شبستان بدر آید) از خواجوی کرمانی |
' |
| گوئی بت من چون ز شبستان بدر آید | حوریست که از روضهی رضوان بدر آید | |
| دیگر متمایل نشود سرو خرامان | چون سرو من از خانه خرامان بدر آید | |
| هر صبحدم آن ترک پری رخ ز شبستان | چون چشمهی خورشید درخشان بدر آید | |
| آبیست که سرچشمهاش از آتش سینهست | اشکم که ازین دیدهی گریان بدر آید | |
| تا کی کشم از سوز دل این آه جگر سوز | هر چند که دود از دل بریان بدر آید | |
| شرطست نه بر چشمه که بر چشم نشانند | مانند تو سروی که ز بستان بدر آید | |
| زینسان که دلم در رسن زلف تو آویخت | باشد که از آن چاه ز نخدان بدر آید | |
| گر نرگس خونخوار تو خون دل من ریخت | شک نیست که بس فتنه ز مستان بدر آید | |
| آید همه شب زلف سیاه تو بخوابم | تا خود چه ازین خواب پریشان بدر آید | |
| از کوی تو خواجو بجفا باز نگردد | بلبل چه کند گر ز گلستان بدر آید |