خواجوی کرمانی (غزلیات)/گر چه من آب رخ از خاک درت یافتهام
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (گر چه من آب رخ از خاک درت یافتهام) از خواجوی کرمانی |
' |
| گر چه من آب رخ از خاک درت یافتهام | گرد خاطر همه از رهگذرت یافتهام | |
| چون توانم که دل از مهر رخت برگیرم | زانکه چون صبح به سحرت یافتهام | |
| بنشین یکدم و برآتش تیزم منشان | که بدود دل و سوز جگرت یافتهام | |
| در شب تیره بسی نوبت مهرت زدهام | تا سحرگه رخ همچون قمرت یافتهام | |
| خسرو از شکر شیرین بهمه عمر نیافت | آن حلاوت که ز شور شکرت یافتهام | |
| بچه مانند کنم نقش دلارای ترا | زانکه هر لحظه برنگی دگرت یافتهام | |
| گر چه رفتی و نظر باز گرفتی از من | هر چه من یافتهام از نظرت یافتهام | |
| ای دل خسته چه حالست که از درد فراق | هردم از بار دگر خستهترت یافتهام | |
| تا خبر یافتهئی زان بت مهوش خواجو | خبرت هست که من بیخبرت یافتهام |