خواجوی کرمانی (غزلیات)/گر چه تنگست دلم چون دهن خندانش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (گر چه تنگست دلم چون دهن خندانش) از خواجوی کرمانی |
' |
| گر چه تنگست دلم چون دهن خندانش | دل فراخست در آن سنبل سرگردانش | |
| هر کجا میرود اندر دل ویران منست | گنج لطفست از آن جای بود ویرانش | |
| برو ای خواجه مرا چند ملامت گوئی | هر که در بحر بمیرد چه غم از بارانش | |
| درد صاحبنظران را بدوا حاجت نیست | عاشق آنست که هم درد بود درمانش | |
| هدف ناوک او سینهی من میباید | تا بجای مژه در دیده کشم پیکانش | |
| هر که را دست دهد طلعت یوسف در چاه | خوشتر از مملکت مصر بود زندانش | |
| حاصل از عمر گرامی چو همین یک نفسست | اگرت هم نفسی هست غنیمت دانش | |
| در ره عشق مسلمان نتوان گفت او را | که به کفر سر زلفت نبود ایمانش | |
| پیش روی تو چه حاجت که بود شمع بپای | چون بمجلس بنشینی نفسی بنشانش | |
| کشتی از ورطهی عشقت نتوان برد برون | زانکه بحریست که پیدا نبود پایانش | |
| میل خواجو همه خود سوی عراقست مگر | صبر ایوب خلاصی دهد از کرمانش |