خواجوی کرمانی (غزلیات)/گر سردر آورد سرم آنجا که پای اوست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (گر سردر آورد سرم آنجا که پای اوست) از خواجوی کرمانی |
' |
| گر سردر آورد سرم آنجا که پای اوست | ور سر کشد تنعم من در جفای اوست | |
| گر میبرد ببندگی و میکشد ببند | آنست رای اهل مودت که رای اوست | |
| هر چند دورم از رخ او همچو چشم بد | پیوسته حرز بازوی جانم دعای اوست | |
| هیچم بدست نیست که در پایش افکنم | الا سری که پیشکش خاک پای اوست | |
| گر مدعای کشتهی شاهد شهادتست | دعوی چه حاجتست که شاهد گوای اوست | |
| از هر چه بر صحایف عالم مصورست | حیرت در آن شمایل حیرت فزای اوست | |
| تا دیده دیده است رخ دلربای او | دل در بلای دیده و جان در بلای اوست | |
| در هر زبان که میشنوم گفتگوی ماست | در هر طرف که میشنوم ماجرای اوست | |
| خواجو کسی که مالک ملک قناعتست | شاه جهان بعالم معنی گدای اوست |