خواجوی کرمانی (غزلیات)/کو دل که او بدام غمت پای بند نیست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (کو دل که او بدام غمت پای بند نیست) از خواجوی کرمانی |
' |
| کو دل که او بدام غمت پای بند نیست | صیدی بدست کن که سرش در کمند نیست | |
| با دلبری سمتگر و سرکش فتادهام | کو را خبر ز حال من مستمند نیست | |
| پر میزند ز شوق لبش مرغ جان من | عیب مگس مکن که شکیبش ز قند نیست | |
| گویند صبر در مرض عشق نافعست | باری درین هوا که منم سودمند نیست | |
| گر بند مینهی و گرم پند میدهی | هستم سزای بند ولی جای پند نیست | |
| هر کس که سرو گفت قدت را براستی | او را معینست که همت بلند نیست | |
| تا بسته شد ز عشق تو بر دل طریق عقل | در شهر کو کسی که کنون شهر بند نیست | |
| گر رد کنی مرا نکند هیچکس قبول | زیرا که ناپسند تو کس را پسند نیست | |
| خواجو مگر بزخم فراقت شود قتیل | ورنی ز ضرب تیغ تو او را گزند نیست |