خواجوی کرمانی (غزلیات)/که بر ز سرو روان تو خورد راست بگو
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (که بر ز سرو روان تو خورد راست بگو) از خواجوی کرمانی |
' |
| که بر ز سرو روان تو خورد راست بگو | براستی که قدی زین صفت کراست بگو | |
| بجنب چین سر زلف عنبر افشانت | اگر نه قصهی مشک ختن خطاست بگو | |
| فغان ز دیده که آب رخم برود بداد | ببین سرشک روانم وگر رواست بگو | |
| ز چشم ما بجز از خون دل چه میجوئی | وگر چنانکه ترا قصد خون ماست بگو | |
| کنون که دامن صحرا پر از گل سمنست | چو آن نگار سمن رخ گلی کجاست بگو | |
| کجا چو زلف کژش هندوئی بدست آید | چو زلف هندوی او گژ نشین و راست بگو | |
| چو آن صنوبر طوبی خرام من برخاست | چه فتنه بود که آن لحظه برنخاست بگو | |
| اگر نه سجده برد پیش چشم جادویش | چرا چو قامت من ابرویش دو تاست بگو | |
| کدام ابر شنیدی بگوهر افشانی | بسان دیدهی خواجو گرت حیاست بگو |