خواجوی کرمانی (غزلیات)/کس به نیکی نبرد نام من از بدنامی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (کس به نیکی نبرد نام من از بدنامی) از خواجوی کرمانی |
' |
| کس به نیکی نبرد نام من از بدنامی | زانکه در شهر شدم شهره بدرد آشامی | |
| آنچنان خوار و حقیرم که مرا دشمن و دوست | چون سگ از پیش برانند بدشمن کامی | |
| ما چنین سوختهی باده و افسرده دلان | احتراز از می جوشیده کنند از خامی | |
| تا دلم در گره زلف دلارام افتاد | بر سر آتش و آبست ز بیآرامی | |
| عقل را بار نباشد به سراپردهی عشق | زانکه ره در حرم خاص نیابد عامی | |
| شیرگیران باردات همه در دام آیند | تا کند آهوی شیرافکن او بادامی | |
| راستان سرو شمارندت اگر در باغی | صادقان صبح شمارندت اگر بر بامی | |
| راستی را چو تو بر طرف چمن بگذشتی | سرو بر جای فرو ماند ز بیاندامی | |
| چند گوئی سخن از خال سیاهش خواجو | طمع از دانه ببر زانکه کنون در دامی |