خواجوی کرمانی (غزلیات)/کسی کو دل بر جانان ندارد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (کسی کو دل بر جانان ندارد) از خواجوی کرمانی |
' |
| کسی کو دل بر جانان ندارد | دلی دارد ولیکن جان ندارد | |
| هر آنکو با سر زلف سیاهش | سری دارد سر و سامان ندارد | |
| ز غرقاب غمش کی جان توان برد | که دریا نیست کان پایان ندارد | |
| بهر موئی دلی دارد ولیکن | ز چندین دل غمی چندان ندارد | |
| قمر گفتم چو رویش دلفروزست | ولیکن چون بدیدم آن ندارد | |
| نسیم باغ جنت چون عذارش | گلی در روضهی رضوان ندارد | |
| چو قدش باغبان گر راست خواهی | خرامان سرو در بستان ندارد | |
| ترا با مه کنم نسبت ولی ماه | شکنج زلف مشک افشان ندارد | |
| چه درمان خواجو ار در درد میری | که درد عاشقی درمان ندارد |