خواجوی کرمانی (غزلیات)/کدام دل که ز دوری به جان نمیآید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (کدام دل که ز دوری به جان نمیآید) از خواجوی کرمانی |
' |
| کدام دل که ز دوری به جان نمیآید | کدام جان که ز غم در فغان نمیآید | |
| سرشک من بکجا میرود که همچون آب | دو دیده ناز ده برهم روان نمیآید | |
| ز شوق عارض و رخسار او چنان مستم | که یادم از سمن و ارغوان نمیآید | |
| بسی شکایتم از سوز سینه در جانست | ولی ز آتش دل بر زبان نمیآید | |
| چنان سفینه صبرم شکست وآب گرفت | که هیچ تخته از آن بر کران نمیآید | |
| کسی که نام لبش میبرد عجب دارم | که آب زندگیش در دهان نمیآید | |
| معبانی که در آن صورت دلافروزست | ز من مپرس که آن در بیان نمیآید | |
| براستی قد سرو سهی خوشست ولیک | براستان که به چشمم چنان نمیآید | |
| نمیرود سخنی در میان او خواجو | که از فضول کمر در میان نمیآید |