خواجوی کرمانی (غزلیات)/کامت اینست که هر لحظه ز پیشم رانی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (کامت اینست که هر لحظه ز پیشم رانی) از خواجوی کرمانی |
' |
| کامت اینست که هر لحظه ز پیشم رانی | وردت اینست که بیگانهی خویشم خوانی | |
| پادشاهان بگناهی که کسی نقل کند | برنگیرند دل از معتقدان جانی | |
| گر نخواهی که چراغ دل تنگم میرد | آستین بر من دلسوخته چند افشانی | |
| دل ما بردی و گوئی که خبر نیست مرا | پرده اکنون که دریدی ز چه میپوشانی | |
| ابرویت بین که کشیدست کمان بر خورشید | هیچ حاجب نشنیدیم بدین پیشانی | |
| چند خیزی که قیامت ز قیامت برخاست | چه بود گر بنشینی و بلا بنشانی | |
| هیچ پنهان نتوان دید بدان پیدایی | هیچ پیدا نتوان یافت بدان پنهانی | |
| یک سر موی تو گر زانکه بصد جان عزیز | همچو یوسف بفروشند هنوز ارزانی | |
| عار دارند اسیران تو از آزادی | ننگ دارند گدایان تو از سلطانی | |
| هیچ دانی که چرا پسته چنان میخندد | زانکه گفتم که بدان پسته دهن میمانی | |
| ای طبیب از سر خواجو ببر این لحظه صداع | که نه دردیست محبت که تو درمان دانی | |
| چند گوئی که دوای دل ریشت صبرست | ترک درمان دلم کن که در آن درمانی |