خواجوی کرمانی (غزلیات)/چو در گره فکنی آن کمند پر چین را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (چو در گره فکنی آن کمند پر چین را) از خواجوی کرمانی |
' |
| چو در گره فکنی آن کمند پر چین را | چوتاب طره به هم بر زنی همه چین را | |
| بانتظار خیال تو هر شبی تا روز | گشودهام در مقصورهی جهانبین را | |
| کجا تو صید من خسته دل شوی هیهات | مگس چگونه تواند گرفت شاهین را | |
| چو روی دوست بود گو بهار و لاله مروی | چه حاجتست به گل بزم ویس و رامین را | |
| غنیمتی شمرید ای برادران عزیز | ببوی یوسف گمگشته ابن یامین را | |
| به شعلهئی دم آتشفشان بر افروزم | چراغ مجلس ناهید و شمع پروین را | |
| اگر ز غصه بمیرند بلبلان چمن | چه غم شقایق سیراب و برگ نسرین را | |
| بحال زار جگر خستگان بازاری | چه التفات بود حضرت سلاطین را | |
| روا مدار که سلطان ندیده هیچ گناه | ز خیل خانه براند گدای مسکین را | |
| مرا بتیغ چه حاجت که جان برافشانم | گهی که بنگرم آن ساعد نگارین را | |
| چرا ملامت خواجو کنی که چون فرهاد | بپای دوست در افکند جان شیرین را |