خواجوی کرمانی (غزلیات)/چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت) از خواجوی کرمانی |
' |
| چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت | دل شکسته ما را در اضطراب انداخت | |
| بخون دیدهی ما تشنه شد جهان و رواست | که دیده بود که ما را درین عذاب انداخت | |
| کباب شد دلم از سوز سینه و آتش عشق | ببرد آبم و خون در دل کباب انداخت | |
| چه دیده دیدهی خونبار من که یکباره | بقصد خونم ازینسان سپر بر آب انداخت | |
| دل ار بلحقهی شوریدگان کشد چه عجب | مرا که زلف تو در حلق جان طناب انداخت | |
| بیا که ساقی چشمم بیاد لعل لبت | ز اشک در قدح آبگون شراب انداخت | |
| عروس مهوش ساغر نگر که وقت صبوح | نمود طلعت و آتش در آفتاب انداخت | |
| گذشت نغمهی مطرب ز ابر و غلغل ما | خروش دردل نالندهی رباب انداخت | |
| چو زهره دید رخ زرد و اشک خواجو گفت | که مهر در قدح زر شراب ناب انداخت |