خواجوی کرمانی (غزلیات)/چون آتش خور شعله زد از شیشه شفاف
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (چون آتش خور شعله زد از شیشه شفاف) از خواجوی کرمانی |
' |
| چون آتش خور شعله زد از شیشه شفاف | در آب معقد فکن آن آتش نشاف | |
| گر باد صبا مشک نسیمست عجب نیست | کهوی شب افتاد کنون نافهاش از ناف | |
| منعم مکن ای محتسب از باده که صوفی | بی جام مصفا نتواند که شود صاف | |
| میخوارهی سرمست بدنیا نکند میل | دیوانهی مدهوش ز دانش نزند لاف | |
| صید صلحا می کند آن آهوی صیاد | خون عقلا میخورد این غمزهی سیاف | |
| هر دم که شود درج عقیقت گهر افشان | گوهر ز حیا آب شود در دل اصداف | |
| آنکس که دل از هر دو جهان در کرمت بست | بر وی چه بود گر بگشایی در اعطاف | |
| کام دل درویش جزین نیست که گه گاه | در وی نگرد شاه جهان از سرالطاف | |
| آن به که زبان در کشم از وصف جمالت | زیرا که بکنهش نرسد خاطر وصاف | |
| نقد دل مغشوش ببازار تو بردیم | گفتند که کس قلب نیارد برصراف | |
| خواجو بملامت ز درت باز نگردد | عنقا نتواند که نشیمن نکند قاف |