خواجوی کرمانی (غزلیات)/پرده از رخ بفکن ای خود پردهی رخسار خویش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (پرده از رخ بفکن ای خود پردهی رخسار خویش) از خواجوی کرمانی |
' |
| پرده از رخ بفکن ای خود پردهی رخسار خویش | کی بود دیدارت ای خود عاشق دیدار خویش | |
| برسر بازار چین با سنبل سوداگرت | مشک اگر در حلقه آید بشکند بازار خویش | |
| نرگس بیمار خود را گاه گاهی باز پرس | زانکه هم باشد طبیبانرا غم بیمار خویش | |
| چون نمیبینی کسی که جز تو میگوید سخن | خویشتن می گوی و مینه گوش بر گفتار خویش | |
| ایکه در عالم بزیبایی و لطفت یار نیست | با چنین صورت مگر هم خویش باشی یار خویش | |
| ما بچشم خویش رخسار تو نتوانیم دید | دیده بگشای و بچشم خویش بین رخسار خویش | |
| کار ما اندیشهی بی خویشی و بی کیشی است | هر که را بینی بود اندیشهئی در کار خویش | |
| خویش را خواجو شناسد گر چه او را قدر نیست | هم بقدر خویش داند هر کسی مقدار خویش | |
| چون ز خویش و آشنا بیگانه شد باشد غریب | گر کند بیگانگانرا محرم اسرار خویش |