خواجوی کرمانی (غزلیات)/وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست) از خواجوی کرمانی |
' |
| وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست | آنکه دزدیده در آن دیده خونخوار تو دیدست | |
| چون کشد وسمه کمان دو کمان خانه ابروت | گر چه پیوسته کمان بر مه و خورشید کشیدست | |
| جفت این طاق زمرد شد از آنروی چو گیسو | طاق فیروزهی ابروی تو پیوسته خمیدست | |
| سر زلفت ببریدند و ببالات خوش افتاد | یا رب آن شعر سیه برقد خوبت که بریدست | |
| آن خط سبز که از شمع رخت دود برآورد | دود آهیست که در آتش روی تو رسیدست | |
| ای خوش آن صید که وقتی بکمند تو در افتاد | خرم آنمرغ که روزی بهوای تو پریدست | |
| باد را بر سر کوی تو مجالست و مرا نیست | خنک آن باد که بر خاک سر کوت وزیدست | |
| رقمی چند بسرخی که روان در قلم آمد | اشک شنگرفی چشمست که بر نامه چکیدست | |
| خواجو از شوق رخت بسکه کند سیل فشانی | همه پیرامنش از خون جگر لاله دمیدست |