خواجوی کرمانی (غزلیات)/وهم بسی رفت و مکانش ندید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (وهم بسی رفت و مکانش ندید) از خواجوی کرمانی |
' |
| وهم بسی رفت و مکانش ندید | فکر بسی گشت و نشانش ندید | |
| هرکه در افتاد بمیدان او | غرقهی خون گشت و سنانش ندید | |
| دیدهی نرگس بچمن عرعری | همچو سهی سرو روانش ندید | |
| وانکه سپر شد بر پیکان او | کشته شد و تیر و کمانش ندید | |
| موی چو شد گرد میانش کمر | جز کمر از موی میانش ندید | |
| گر چه ز تنگی دهنش هیچ نیست | هیچ ندید آنکه دهانش ندید | |
| عقل چو در حسن رخش ره نیافت | چاره بجز ترک بیانش ندید | |
| دل که بشد نعره زنان از پیش | کون ومکان گشت و مکانش ندید | |
| این چه طریقست که خواجو در آن | عمر بسر برد و کرانش ندید |