خواجوی کرمانی (غزلیات)/هیچ میدانی که دیشب در غمش چون بودهام
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (هیچ میدانی که دیشب در غمش چون بودهام) از خواجوی کرمانی |
' |
| هیچ میدانی که دیشب در غمش چون بودهام | مرغ و ماهی خفته و من تا سحر نغنودهام | |
| بسکه آتش در جهان افکندهام از سوز عشق | آسمانی در هوا از دود دل افزودهام | |
| پرده از خون جگر بر روی دفتر بستهام | چشمهی خونابه از چشم قلم بگشودهام | |
| کاسهی چشم از شراب راوقی پر کردهام | دامن جانرا بخون چشم جام آلودهام | |
| آستین بر کائنات افشاندهام از بیخودی | زعفران چهره در صحن سرایش سودهام | |
| دل بباد از بهر آن دادم که دارد بوی دوست | گر چه دور از دوستان باد هوا پیمودهام | |
| چشم بد گفتم که یا رب دور باد از طلعتش | لیک چون روشن بدیدم چشم بد من بودهام | |
| ز آتش دل بسکه دوش آب از دو چشم خونفشان | در هوای شکر حلوا گرش پالودهام | |
| تا بگوهر چشم خواجو را مرصع کردهام | مردم بحرین را در خون شنا فرمودهام |