خواجوی کرمانی (غزلیات)/هیچ میدانی چرا اشکم ز چشم افتاده است
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (هیچ میدانی چرا اشکم ز چشم افتاده است) از خواجوی کرمانی |
' |
| هیچ میدانی چرا اشکم ز چشم افتاده است | زانک پیش هرکسی راز دلم بگشاده است | |
| کارم از دست سر زلف تو در پای اوفتاد | چاره کارم بساز اکنون که کار افتاده است | |
| هر زمان از اشک میگون ساغرم پر میشود | خون دل نوشم تو پنداری مگر کان باده است | |
| بیوفایی چون جهان دل بر تو نتوانم نهاد | ای خوشا آنکس که او دل بر جهان ننهاده است | |
| حیرت اندر خامهی نقاش بیچونست کو | راستی در نقش رویت داد خوبی داده است | |
| از سرشکت آب رویم پیش هر کس زان سبب | بر دو چشمش جای میسازم که مردم زاده است | |
| دست کوته کن چو خواجو از جهان آزادهوار | سرو تا کوتاه دستی پیشه کرد آزاده است |