خواجوی کرمانی (غزلیات)/هر که او را قدمی هست ز سر نندیشد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (هر که او را قدمی هست ز سر نندیشد) از خواجوی کرمانی |
' |
| هر که او را قدمی هست ز سر نندیشد | وانکه او را گهری هست ز زر نندیشد | |
| عجب از لاله دلسوخته کو در دم صبح | از خروشیدن مرغان سحر نندیشد | |
| آنکه کام دل او ریختن خون منست | از دل ریش من خسته جگر نندیشد | |
| هر که خاطر بکسی داد چه بیمش ز خطر | کانکه رفت از پی خاطر ز خطر نندیشد | |
| پیش شمع رخ زیبای تو گر جان بدهم | نبود عیب که پروانه ز پر نندیشد | |
| خستهی ضرب تو از تیغ و سنان غم نخورد | کشتهی عشق تو از تیر و تبر نندیشد | |
| سر اگر در سر کار تو کنم دوری نیست | کانکه در دست تو افتاد ز سر نندیشد | |
| نکنم یاد شب هجر تو در روز وصال | کانکه شد ساکن جنت ز سقر نندیشد | |
| مکن اندیشه که خواجو نکند یاد لبت | کاین خیالیست که طوطی ز شکر نندیشد |