خواجوی کرمانی (غزلیات)/هر کس که برگرفت دل از جان چنانکه من
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (هر کس که برگرفت دل از جان چنانکه من) از خواجوی کرمانی |
' |
| هر کس که برگرفت دل از جان چنانکه من | گو سر بباز در ره جانان چنانکه من | |
| لل چو نام لعل گهر بار او شنید | لالای او شد از بن دندان چنانکه من | |
| کو صادقی که صبح وصالش چو دست داد | غافل نگردد از شب هجران چنانکه من | |
| وان رند کو که بر در دردیکشان درد | از دل برون کند غم درمان چنانکه من | |
| ای شمع تا بچند زنی آه سوزناک | یکدم بساز با دل بریان چنانکه من | |
| حاجی بعزم کعبه که احرام بستهئی | در دیده ساز جای مغیلان چنانکه من | |
| دل سوختست و غرقهی خون جگر ز مهر | دور از رخ تو لالهی نعمان چنانکه من | |
| مرغ چمن که برگ و نوایش نمانده بود | دارد دگر هوای گلستان چنانکه من | |
| گر ذوق شکر تو سکندر بیافتی | سیرآمدی ز چشمهی حیوان چنانکه من | |
| زلف تو چون من ار چه پریشان فتاده است | کس را مباد حال پریشان چنانکه من | |
| ابروت از آن کشید کمان بر قمر که او | پیوسته شد ملازم مستان چنانکه من | |
| دیوانهئی که خاتم لعل لب تو یافت | آزاد شد ز ملک سلیمان چنانکه من | |
| هر کس که پای در ره عشقت نهاده است | افتاده است بی سر و سامان چنانکه من | |
| ایوب اگر ز محنت کرمان بجان رسید | هرگز نخورده انده کرمان چنانکه من | |
| خواجو کسی که رخش بمیدان شوق راند | گو جان بباز بر سر میدان چنانکه من |