خواجوی کرمانی (غزلیات)/میا در قلب عشق ایدل که بازی نیست جانبازی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (میا در قلب عشق ایدل که بازی نیست جانبازی) از خواجوی کرمانی |
' |
| میا در قلب عشق ایدل که بازی نیست جانبازی | مکن بر جان خویش آخر ز راه کین کمین سازی | |
| همان بهتر که باز آئی از این پرواز بیحاصل | که کبک خسته نتواند که با بازان کند بازی | |
| چو میسوزیم و میسازیم همچون عود در چنگت | چرا ای مطرب مجلس دمی با ما نمیسازی | |
| چه باشد چون من نالان بضربت گشتهام قانع | اگر یک نوبتم در برکشی چون ساز و بنوازی | |
| دلم را گر نمیخواهی که سوزی ز آتش سودا | ز خال عنبرین فلفل چرا بر آتش اندازی | |
| بر افروزی روان حسن اگر عارض برافروزی | بر اندازی بنای عقل اگر برقع براندازی | |
| چرا باید که خون عالمی ریزی و عالم را | ز مردم باز پردازی و با مردم نپردازی | |
| نباشد عیب اگر گردم قتیل چشم خونخوارت | که هم روزی شهید آید به تیغ کافران غازی | |
| بترک جان بگو خواجو گرت جانانه میباید | که در ملکی نشاید کرد سلطانی به انبازی |