خواجوی کرمانی (غزلیات)/مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را) از خواجوی کرمانی |
' |
| مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را | در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را | |
| جام صبوحی نوش کن قول مغنی گوش کن | درکش می و خاموش کن فرهنگ بیفرهنگ را | |
| عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مده | الا ببزم عاشقان خوبان شوق شنگ را | |
| ساقی می چون زنگ ده کایینهی جان منست | باشد که بزداید دلم ز آئینه جان زنگ را | |
| پر کن قدح تا رنگ زرق از خود فرو شویم به می | کز زهد ودلق نیلگون رنگی ندیدم رنگ را | |
| آهنگ آن دارد دلم کز پرده بیرون اوفتد | مطرف گر این ره میزند گو پست گیر آهنگ را | |
| فرهاد شورانگیز اگر در پای سنگی جان بداد | گفتار شیرین بی سخن در حالت آرد سنگ را | |
| آهوی چشمت با من ار در عین روبه بازی است | سر پنجهی شیر ژیان طاقت نباشد رنگ را | |
| خواجو چو نام عاشقان ننگست پیش اهل دل | گر نیکنامی بایدت در باز نام و ننگ را | |
| خواجو چو این ایام را دیگر نخواهی یافتن | باری بهر نوعی چرا ضایع کنی ایام را | |
| گر کامرانی بایدت کام از لب ساغر طلب | ور جان رسانیدی بلب از دل طلب کن کام را |