خواجوی کرمانی (غزلیات)/مردان این قدم را باید که سر نباشد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (مردان این قدم را باید که سر نباشد) از خواجوی کرمانی |
' |
| مردان این قدم را باید که سر نباشد | مرغان این چمن را باید که پر نباشد | |
| آن سر کشد درین کو کز خود برون نهد پی | وان پا نهد درین ره کش بیم سر نباشد | |
| در راه عشق نبود جز عشق رهنمایی | زیرا که هیچ راهی بی راهبر نباشد | |
| تیر بلای او را جز دل هدف نشاید | تیغ جفای او را جز جان سپر نباشد | |
| هر کو قدح ننوشد صافی درون نگردد | وانکو نظر نبازد صاحب نظر نباشد | |
| گر وصل پادشاهی حاصل کند گدایی | با دوست ملک عالم سهلست اگر نباشد | |
| جز روی ویس رامین گل در چمن نبیند | پیش عقیق شیرین قدر شکر نباشد | |
| چون طرهی تو یارا دور از رخ تو ما را | آمد شبی که آنرا هرگز سحر نباشد | |
| از بنده زر چه خواهی زآنرو که عاشقانرا | بیرون ز روی چون زر وجهی دگر نباشد | |
| هر کان دهن ببیند از جان سخن نگوید | وانکو کمر ببیند در بند زر نباشد | |
| افتادهئی چو خواجو بیچارهتر نخیزد | و آشفتهئی ز زلفت آشفتهتر نباشد |