خواجوی کرمانی (غزلیات)/ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکرد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکرد) از خواجوی کرمانی |
' |
| ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکرد | روز روشن ز حیا چادر شب برسر کرد | |
| اندکی گل برخ خوب نگارم مانست | صبحدم باد صبا دامن او پر زر کرد | |
| نتوانم که برآرم نفسی بی لب دوست | که قضا جان مرا در لب او مضمر کرد | |
| پسته را با دهن تنگ تو نسبت کردم | رفت در خنده ز شادی مگرش باور کرد | |
| هر زمان سنبل هندوی تو درتاب شود | که خرد نسبتم از بهر چه با عنبرکرد | |
| آبرویم شده بر باد ز بی سیمی بود | سیم اشکست که کار رخ من چون زر کرد | |
| هر میی کز کف ساقی غمت کردم نوش | گوئیا خون جگر بود که در ساغر کرد | |
| دل خواجو که بجان آمده بود از غم عشق | خون شد امروز و سر از چشمهی چشمش برکرد |