خواجوی کرمانی (غزلیات)/ماجرائی که دل سوخته میپوشاند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (ماجرایی که دل سوخته میپوشاند) از خواجوی کرمانی |
' |
| ماجرایی که دل سوخته میپوشاند | دیده یک یک همه چون آب فرو میخواند | |
| چون تو در چشم من آئی چکند مردم چشم | که بدامن گهر اندر قدمت نفشاند | |
| مه چه باشد که بروی تو برابر کنمش | یا ز رخسار تو گویم که بجایی ماند | |
| حال من زلف تو تقریر کند موی بموی | ورنه مجموع کجا حال پریشان داند | |
| من دیوانه چو دل بر سر زلفت بستم | از چه رو زلف توام سلسله میجنباند | |
| مرض عشق مرا عرضه مده پیش طبیب | که به درمان من سوخته دل در ماند | |
| از چه نالم چو فغانم همه از خویشتنست | بده آن باده که از خویشتنم بستاند | |
| بکجا ! میرود این فتنه که برخاسته است | کیست کاین فتنه برخاسته را بنشاند | |
| وه که خواجو بگه نطق چه شیرین سخنست | مگر از چشمهی نوش تو سخن میراند |