خواجوی کرمانی (غزلیات)/لب چو بگشود ز تنگ شکرم یاد آمد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (لب چو بگشود ز تنگ شکرم یاد آمد) از خواجوی کرمانی |
' |
| لب چو بگشود ز تنگ شکرم یاد آمد | چون سخن گفت ز درج گهرم یاد آمد | |
| بجز از نرگس پرخواب و رخ چون خور او | تو مپندار که از خواب و خورم یاد آمد | |
| هر سرشکی که ببارید ز چشمم شب هجر | بر زر از رشتهی للی ترم یاد آمد | |
| زلف شبرنگ چو از عارض زیبا برداشت | در شب تیره فروغ قمرم یاد آمد | |
| قامت سرو خرامان چو تصور کردم | راستی از قد آن سیمبرم یاد آمد | |
| نسبت قد بلند تو چو کردم با سرو | سخن مردم کوته نظرم یاد آمد | |
| رخ و زلف و دهن تنگ تو چون کردم یاد | از گل و سنبل و تنگ شکرم یاد آمد | |
| حسن رخسار تو زینگونه که عالم بگرفت | صدمهی صیت شه دادگرم یاد آمد | |
| خواجو از پردهی عشاق چو برداشت نوا | صبحدم نغمهی مرغ سحرم یاد آمد |