خواجوی کرمانی (غزلیات)/طره بفشان و مرا بیش پریشان مگذار
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (طره بفشان و مرا بیش پریشان مگذار) از خواجوی کرمانی |
' |
| طره بفشان و مرا بیش پریشان مگذار | پرده بگشای و مرا بسته هجران مگذار | |
| ماه را از شکن سنبل شبگون بنمای | لاله را این همه در سایهی ریحان مگذار | |
| زلف مشکین که چنین برقدمت دارد سر | بیش ازینش چو من خسته پریشان مگذار | |
| هر که از مهر تو چون ذره شود سرگردان | دورش از روی چو خورشید درفشان مگذار | |
| کام جانم ز نمکدان عقیقت شکریست | آخر این حسرتم اندر دل بریان مگذار | |
| من سرگشته چو سردر سر زلفت کردم | دست من گیر و مرا بی سر و سامان مگذار | |
| منکه از پسته و بادام تو دورم باری | دست بیگانه بدان سیب زنخدان مگذار | |
| باغبان را اگر از غیرت بلبل خبرست | گودگر باد صبا را بگلستان مگذار | |
| منکه با زلف چو چوگان تو گوئی نزدم | بیش ازین گوی دلم در خم چوگان مگذار | |
| خواجو ار خلوت دل منزل یارست ترا | عام را گرد سراپردهی سلطان مگذار |