خواجوی کرمانی (غزلیات)/سحر چون باد عیسی دم کند با روح دمسازی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (سحر چون باد عیسی دم کند با روح دمسازی) از خواجوی کرمانی |
' |
| سحر چون باد عیسی دم کند با روح دمسازی | هزار آوا شود مرغ سحر خوان از خوش آوازی | |
| بده آبی و از مستان بیاموز آتش انگیزی | بزن دستی و از رندان تفرج کن سراندازی | |
| ز پیمان بگذر ای صوفی و درکش بادهی صافی | که آن بهتر که مستانرا کند پیمانه دمسازی | |
| درین مدت که از یاران جدا گشتیم و غمخواران | توئی ای غم که شب تا روز ما را محرم رازی | |
| چو آن مهوش نمیآرم پریروئی به زیبایی | چو آن لعبت نمیبینم گلندامی به طنازی | |
| مرا تا جان بود در تن ز پایت برندارم سر | گر از دستم بری بیرون و از پایم دراندازی | |
| کسی کو را نظر باشد بروی چون تو منظوری | خیالست این که تا باشد کند ترک نظر بازی | |
| چرا از طرهآموزی سیهکاری و طراری | چرا از غمزهگیری یاد خونخواری و غمازی | |
| تو خود با ما نپردازی و بی روی تو هر ساعت | کند جانم ز دود دل هوای خانه پردازی | |
| چو کشتی ضایعم مگذار و چون باد از سرم مگذر | که نگذارد شهیدان را میان خاک و خون غازی | |
| سر از خنجر مکش خواجو اگر گردنکشی خواهی | که پای تیغ باید کرد مردانرا سراندازی |