خواجوی کرمانی (غزلیات)/ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست) از خواجوی کرمانی |
' |
| ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست | امام شهر بمحراب میرود سرمست | |
| جمال او در جنت بروی من بگشود | خیال او گذر صبر بر دلم در بست | |
| کنون نشانهی تیر ملامتم مکنید | که رفته است عنانم ز دست و تیر از شست | |
| مرا چو مست بمیرم بهیچ آب مشوی | مگر بجرعهی دردی کشان باده پرست | |
| برند دوش بدوشش بخوابگاه ابد | کسی که کرد صبوحی به بزمگاه الست | |
| به جام باده چراغ دلم منور کن | که شمع شادیم از تند باد غم بنشست | |
| در آن مصاف که چشم تو تیغ کینه کشید | بسا که زلف تو چشم دلاوران بشکست | |
| بود لطایف خواجو بهار دلکش شوق | از آن چو شاخ گلش میبرند دست بدست |