خواجوی کرمانی (غزلیات)/روی زمین و خون دلم نم گرفته است
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (روی زمین و خون دلم نم گرفته است) از خواجوی کرمانی |
' |
| روی زمین و خون دلم نم گرفته است | پشت فلک ز بار غمم خم گرفته است | |
| اشکم چه دیده است که مانند خونیان | پیوسته دامن من پرغم گرفته است | |
| مسکین دلم که حلقهی آن زلف تابدار | بگرفت و غافلست که ارقم گرفته است | |
| انفاس روح میدمد از باد صبحدم | گوئی که بوی عیسی مریم گرفته است | |
| چون جام میگرفت نگارم زمانه گفت | خورشید بین که ماه محرم گرفته است | |
| همدم بجز صراحی و جام شراب نیست | خرم کسی که دامن همدم گرفته است | |
| هر کو ز دست یار گرفتست جام می | روشن بدان که مملکت جم گرفته است | |
| ملک دلم گرفت و بجورش خراب کرد | آری غریب نیست مگر کم گرفته است | |
| خواجو ز پا درآمد و هیچش بدست نیست | جز دامن امید که محکم گرفته است | |
| از وی متاب روی که مانند آفتاب | تیغ زبان کشیده و عالم گرفته است |