خواجوی کرمانی (غزلیات)/دیشب دلم ز ملک دو عالم خبر نداشت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (دیشب دلم ز ملک دو عالم خبر نداشت) از خواجوی کرمانی |
' |
| دیشب دلم ز ملک دو عالم خبر نداشت | جانم ز غم برآمد و از غم خبر نداشت | |
| آنرا که بود عالم معنی مسخرش | دیدم به صورتی که ز عالم خبر نداشت | |
| دلخستهئی که کشته شمشیر عشق شد | زخمش بجان رسید و ز مرهم خبرنداشت | |
| مستسقی که تشنهی دریای وصل بود | بگذشت آبش از سر و از یم خبر نداشت | |
| دل صید عشق او شد وآگه نبود عقل | افتاد جام و خرد شد و جم خبر نداشت | |
| جم را چو گشت بی خبر از جام مملکت | خاتم ز دست رفت و ز خاتم خبر نداشت | |
| عیسی که دم ز روح زدی گو ببین که من | دارم دمی که آدم از آن دم خبر نداشت | |
| خواجو که گشت هندوی خال سیاه دوست | دل را به مهره داد و ز ارقم خبر نداشت |