خواجوی کرمانی (غزلیات)/در باغ چون بالای تو سروی ندیدم راستی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (در باغ چون بالای تو سروی ندیدم راستی) از خواجوی کرمانی |
' |
| در باغ چون بالای تو سروی ندیدم راستی | بنشین که آشوب از جهان برخاست چون برخاستی | |
| چون عدل سلطان جهان کیخسرو خسرو نشان | عالم بروی دلستان چون گلستان آراستی | |
| ای ساعد سیمین تو خون دل ما ریخته | گر دعوی قتلم کنی داری گوا در آستی | |
| بر چینیان آشفته هندوی تو از شوریدگی | در جادوان پیوسته ابروی تو از ناراستی | |
| روی چو مه آراستی زلف سیه پیراستی | وین شخص زار زرد را از مهر چون برکاستی | |
| در تاب میشد جان مه چون چهره میافروختی | تاریک میشد چشم شب چون طره می پیراستی | |
| خواجو گر از مهر رخت آتش پرستی پیشه کرد | چون پرده بگشودی ز رخ عذر گناهش خواستی |